صفحه يازدهم - همكار
ژوئن 20, 2008 at 11:50 ق.ظ | In خاطرات | No Commentsامروز جمعه است و من ا ومدم دوباره سركار. روز چهارشنبه خيلي سرم شلوغ بود. دفتر اتحاديه از تهران مهمون داشت. وقتي اومدم آستانه گفتن آقاي ضرابي اومده و با خانم نوري بد حرف زده. خانم نوري هم گريه اش گرفته و رفته. من كه اومدم بهش زنگ زدم ولي گفت ديگه نمي خواد بياد.
گذاشتم دو سه روزي رو راحت باشه ولي شنبه هر جور شده مي كشونمش اينجا. هر چند گفتن كه بايد از تعداد نيروها كم كنيم ولي من بايد خانم نوري رو نگه دارم. بعد از اون جريان يه ذره از آقاي ضرابي بدم اومده. نمي دونم چرا بااينكه يه جورايي تقصير هر دوتاشون بوده. فكر كنم چند روز بگذره اوضاع بهتر بشه.
ديروز رفتم امتحانe-citizen دادم. تو موسسه دارالفنون . همون جايي كه خانم كوششگران كار ميكنه. صبح امتحان سوالها رو برام فرستاد. هر چند امتحانش واقعا مسخره بود.
از اخبار جديد بگم؛ از همه جالب تر اينكه احمدي نژاد گفته رشد اقتصادي 8/7 درصد. من نمي دونم اين آمارهارو هم از ميوه فروش سركوچه شون مي گيره. خلاصه اينكه توي اين سخنرانيش دوباره كلي گل كاشته كه ديگه من حوصله ندارم همه اش رو بگم.
يه چيزه ديگه اينكه گفته تو جريان سفرش به عرق مي خواستن اونو بدزدن و از ايران باج گيري كنن. اول اينكه اين ابوقراضه رو هيچكس نمي دزده، تازه اگر هم يكي اين كار و بكنه بعيد مي دونم ايران راضي بشه درمقابل احمدي نژاد باجي به كسي بده. من كه حاضرم يه چيزي دستي هم بدم اينو بدزدن ببرنش.
صفحه دهم- پاليزدار نامه
ژوئن 17, 2008 at 6:29 ب.ظ | In خاطرات | No Comments
امروز همه اش خواب بودم. ديشب ساعت 3 صبح خوابيدم و صبح هم ساعت 7 بيدار شدم. وقتي رسيدم اداره هنوز چشمهايم كاملا باز نشده بود.
خدا بگم اين مردك پاليزدار را چيكار كنه، امروز پدر مارا درآورد. رفته اون بالا جو گرفته ش گفته شخص آقاي طبسي چند تا معدن زغال سنگ در خراسان دارد. امروز اين اكبر اعلمي هم توي وبلاگش زده كه: گيرم اين آقا عضو هيئت تحقيق و تفحص نباشد و حالش هم خوب نبوده ولي اگه حرفهايي كه زده دروغ بوده چرا كسي تكذيب نكرده. امروز مثل بچه آدم نشسته بوديم داشتيم چرت مي زديم كه يك دفعه آقاي ضرابي اومد بالاي سرمون و همون طور كه با تلفنش حرف ميزد تندتند ميگفت : چشم حاج آقا اونم پيگيري ميكنم. آقاي جعفري كه مثل برق گرفته ها پريد. ضرابي هم گفت دربياريد ببينم اين پاليزدار چي گفته.
خلاصه باز خوبيش اين بود كه تونستيم هنوز به اتاق آقاي هاشم آبادي نرسيده همه چيزو براش جمع و جور كنيم و ببريم ولي بدي ماجرا اينجا بود كه من خودم دو روز پيش سخنراني كاملش رو گرفته بودم و فقط چون وقت نداشتم نخونده بودمش. آخه مثلا من بايد زودتر از همه خبردار بشم و دفتر توليت و ضرابي رو باخبر كنم. حالا اگه منم نمي دونستم يه چيزي ولي حال گيري اينكه خبر داشته باشي و فقط نخونده باشيش.
ولي بازهم در كل بهتر از گروه هاشم آبادي بوديم كه از كل ماجرا بي خبر بودن و ما مطلب ها رو برديم براي آقاي ضرابي. گذشت ديگه ولي بايد سعي كنم ديگه اينجوري نشه.
****
يكي از بچه هاي 360 هم كه رفته بود كردستان برام سفرنامه اش رو فرستاده. ازش پرسيده بودم چرا برام دختر كردي نياوردي؟
به نظرم قشنگ نوشته. كوتاه و قشنگ:
و اما سفر…. از تهران بعد از 9 ساعت ماشين سواري رسيديم سنندج از اونجا تا مريوان 2 ساعت راه بود. وقتي وارد سنندج شديم انگار وارد يك كشور ديگه مي شي
نوع پوشش مردمش بقدري جالبه كه من دهنم باز مونده بود. يعني تو از كارمند بانك ورفتگر خيابون بگير تا مغازه دار ها همشون لباس كردي تنشونه. شلوار كردي شال كمر ودستار !!!خانمها شون هم پيراهن هاي گلدار پولك پولكيو توري !! با لباس مهموني ميان توخيابون!! چه رنگهاي شاد وزيبايي سبز ، صورتي ، سرخ،آبي .از لهجه شون هم نگو كه من يك كلمه ياد نگرفتم يك چيزي ميان عربي ورشتي !!افرادي مثل ما كه مسافر بودند ميان اونها حسابي تو چشم بودند
جنسها ئي مثل پارچه وعطر وقهوه وغيره …. قيميت
پايين بود همه قاچاق از مرز عراق مي آمد بدون گمرك
******
واما شما اگر زماني خواستيد از ديار كردستان زني بستانيد بايد خلعت كردي به تن كرده و به اداب روسوم آنها در آئيد!! چون فكر نكنم دختران كرد هيچ رقمه مانتو مقنعه وچادر سرد كنند!!!چه ادبياتي كه من تو اين نامه به كار نبردم
جدا از طبيعت زيبا وچشم گيرش مردمش هم خيلي مهمان نواز بودند
فقط افسوس وصد افسوس كه نه اينها با دولت كنار مي آيند ونه دولت با اينها
واقعا حيف از اين جاي زيبا كه داره از بين مي ره اصلا بهش نمي رسند مي شه اونجا يك مجتمع توريستي ساخت كه وكلي اشتغال زائي كرد ولي هيچ كس به فكر نيست
********************
صفحه نهم- فوتبال نامه
ژوئن 15, 2008 at 5:13 ب.ظ | In Uncategorized | No CommentsTags: دولت
آقا عجب بازيهايي داره ميشه. چه مي كنه اين هلند. افسار پاره كرده هيچكي نمي تونه جلوشو بگيره.آي من حال ميكنم هلند بياد يه حالي به روماني بده و ببازه از اون طرف فرانسه و ايتاليا حذف بشن. خيلي حال ميده. ما هر روز صبح كه ميريم تحريريه له محض ورود فرد جديد يكبار به طور كامل مراسم توضيح و تشريح بازيهاي شب گذشته را با آداب و رسوم كامل برگزار مي كنيم.
ايران هم كه سوريه را زد و همه مارا متعجب كرد. خداييش ما كه فكرش را نمي كرديم به راحتي بتوانيم سوريه را ببريم. آقاي دايي ايندفعه لابي را خدا جواب داد!!!!
خلاصه اينكه همه جا حرف فوتباله و نمي شه درباره چيز ديگه اي حرف بزني.
توي بازار سياست هم كه خبر اول بسته پيشنهادي 5+1 به ايرانه كه اسرائل و آمريكا ميگن ايران اونو رد كرده ولي هنوز از اين طرف چيزي اعلام نشده. سردا زارعي هم كه با وثيقه 50 ميليوني آزاد شد همين طور گروگان ژاپني و امام جمعه ربوده شده.
از اقتصاد هم زياد خبر ندارم. فقط همين كه امروز از تلويزيون براي اولين بار بود كه من ميشنيدم به طور واضح و صريح كارشناس برنامه از سياستهاي اقتصادي دولت انتقاد مي كرد و مي گفت كه همش اشتباه بوده و تورم ما ناشي از سياستهاي اشتباه دولت در برنامه هاي پوليشه. حتي گفتن كه ايران بين170 كشور از نظر تورم بالا در رتبه چهارم قرار داره. اينا همه روشن و واضح بود اما اينكه از رسانه ملي پخش بشه جالب بود.
خبرگزاري ايرنا هم براي طراحي سايت جديدش 250 ميليون تومن پول خرج كرده كه خب بد هم نشده.
فعلا همين.
فكر كنم كم كم بفهمم كه مي خوام با اين صفحه چيكار كنم. به هر حال بهتر ميشه
صفحه هشتم- امتحان نامه
ژوئن 10, 2008 at 9:55 ق.ظ | In خاطرات | No Comments
ما مي تركانيم. ما امتحان مي دهيم باقلوا.
ديروز امتحان دوم رو هم دادم و آخريش هم رفت تا 5 تير.
امتحان اول بدك نبود. با اينكه خيلي درس مزخرفي بود ولي فكر كنم نمره رو بگيرم. ولي اين مديريت مالي ، باباي منو در آورده. منم اين دفعه رفتم تلافي. توي كل زمان امتحان يا ديوار رو نگاه مي كردم يا بقيه بچه هايي كه داشتن امتحان مي دادن. خيلي با حال بود. همه شديدا در حال تفكر بودن و من فقط نگاه شون مي كردم. آخر كار هم ديگه داشت حوصله ام سر مي رفت يه نامه با حال نوشتم براي استاد. گفتم بهش كه سر جلسه حوصله ام سر رفته براي همين براتون نامه نوشتم.
يه امتحان هم 22 خرداد داشتم. جالب بود كه كتابش رو بيستم خريدم و مي خواستم شروع كنم به خوندم كه ديدم تو تابلو آموزش زدن اين درس مخصوص ورودي هاي جديد و وروديهاي قبلي لازم نيست اين درس رو پاس كنن. اين هم از هداياي ويژه سيستم انتخاب واحد اينترنتي دانشگاه ست . دانشگاهي كه مسئول رشته مون موقع امضاء برگه انتخاب واحد فقط غلط هاي املايي رو ميگيره و به هيچ چيز ديگه كار نداره. سال پيش يكي از دوستام يه درس رو دوباره برداشته بود، هيچكس هم نفهميده بود. شب امتحان مي گفت ديدم مطالب برام آشناست. يه كم بيشتر كه خوندم يادم اومده كه دو ترم پيش اين واحد رو پاس كردم.
از امروز قراره شبها كه ميام خونه بشينم دوساعت بخونم براي امتحان پنجم تير. ولي اين قرارها هم مثل مهريه ميمونه.كي گذاشته كي عمل كرده حالا، يه چيزي گفتم كه گفته باشم. اون روز هم ميرم يه نامه ديگه مي نويسم براي استاد گرامي با هم بخنديم. طفلك بعد از تصحيح كلي برگه بايد يه زنگ تفريح هم داشته باشه. اين دفعه مي خوام براش از اس ام اس هاي جديد چندتا بنويسم حالشو ببره.
صفحه هفتم - Stand by
ژوئن 5, 2008 at 1:16 ب.ظ | In خاطرات | No Comments
ديروز كه داشتم تو آسانسور مي رفتم پايين، دلم مي خواست اين فاصله طبقه سوم تا همكف يه ساعتي طول بكشه تا بتونم يه ذره بخوابم. بعد آرزو كردم كاش زندگي هم يه دكمه استندباي داشت. فكر كن. چقدر خوب مي شد اگه مي تونستيم براي چند ساعت زندگيمون رو بزاريم تو حالت استندباي و با خيالت راحت به كارهاي ديگه مي رسيديم كه تو حالت عادي وقتش رو نداريم. مثل خوابيدن تو آسانسور. يا تموم كردم مرحله آخري يه بازي اونم شب امتحان و…
ياد يه فيلم افتادم كه تو برنامه هاي كودك پخش مي شد. يه پسره بود كه يه ساعت فضايي داشت و هر وقت كارهارو خراب مي كرد، كليد استپ ساعت رو مي زد و همه چيز متوقف مي شد. يادتون چه كارهايي مي كرد. واقعا بزرگترين آرزوي من داشتن همچين ساعتيه
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.




